روزی معنوی...

سلام...

به کلاغه گفتم خبر بده از این به بعد،فقط روزای پنج شنبه به روز میشم

(هنوز عهدموقع امتحانا رو یادم نرفته....


برچسب‌ها: به روز

نویسنده: شهیده

ماتاثیرگذاریم،حواسمون جمع باشه....

سلام....

همیشه باید حواسمون به رفتارمون باشه که چه تاثیری روی دیگران میذاره...

یعنی چی من منظوری نداشتم؟!

مثلا آدم پاشه بره تو فضایی که همشون جنس مخالفن و بشه مسئول اونا...

بعدبه یکی که برحسب اتفاق نوجوون هست وتو سن اوج احساست،تو جمعیت چند صد نفری بیش از بقیه توجه کنه......

شایدهدف چیز خوبی بوده باشه اما وسیله ی خوبی نداشته......

هیچوقت صلاح نیست قصد اصلاح جنس مخالف نامحرم رو داشته باشیم...کی میتونه جلوی احساسات و بگیره؟!چرا به روایات عمل نمی کنیم...

آخه از آدمای مدعی حزب الله بعیده...

دل نوشت:سخته...خیلی...


نویسنده: شهیده

شهدا زنده اند...

سلام...  

ما خواستیم،خب نشد... 

بچه ها بهم میگن مادر شهید.... 

دل نوشت:خدارو شکر که تو مکتبش هستم...دعام کنین


نویسنده: شهیده

من و او-شایدم ما

سلام...

 

میخوام خودمونی حرف بزنم...

اول اینکه من در اینجا به اینترنت به ندرت دسترسی پیدا میکنم پس....

وقتی برا زهرا سادات تعریف میکردم میگفت یاد دوران جنگ میفته،خب ایشون گفتن دیه...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دستامون روی به آسمون بلند بود،مداح روضه ی حضرت رقیه رو میخوندن....سال 92تحویل شد...صدای چکیدن قطره های بارون لبخند وبه لبامون هدیه کرد....

اردو جهادی-هویزه

نمیدونم چرا عکس این نوجون انقدر من و به خودش جذب کرده بود،هرسال انگار یه قرارهمیشگی..

-شهیده بیا اینجا....

-آخه مینا جان پاهام خیسه....

نشستم روبروش،به شوخی گرفتم....یادداشت کنین...0935338

-----------------------------------------------------------------------------------

اسفند92-خوابگاه

-شهیده جان امروز سید سراغت و می گرفت..

یک لحظه فکر کردم،سید؟؟!آدم عجیبیه..اما از اطلاعاتش میشد استفاده کرد..جدیدا روی معرفیش حساس شده بودم،اگه می دیدم طرف زرنگه و دم به تله نمیده اون وقت....

نگاهی به گوشیم انداختم:بذار خط مو جابجا کنم..

دوس نداشتم شماره جدیدم و داشته باشه...شش ماهی میشدایرانسلم جاش شده بود گوشه ی کیفم مگه مواقع حساس....

همین که سیمکارت و جابجا کردم،چشمم روی پیامک زوم شد...

---------------------------------------------------------------------------------------

فروردین93-خادم الشهدا-مقر حبیب الهی

-خب شما کی تشریف میارین بندر؟!!!

من قصد رفتن به بندر و نداشتم باید دلیل محکمی برا راضی کردن خودم پیدا میکردم

-خب شما اول نظر ایشون و درباره ی ولایت فقیه بپرسید؟!!

------------------------------------------------------------------------------------------------

هیچی نگفتم،چشمم به آسمون بود و روی لبام ذکر........

نمیدونم چه طوری هوای طوفانی خونه ی ما بهاری شد.....

امابعدش گفتم..گفتم و گفتم وخاموش...

قسمم داد به مادرش زهرا....

هق هق میکردم....

-------------------------------------------------------------------------------------------------

اردیبهشت93-قم

نمیدونم چطور دل مادرم رضایت داد؟!!!از اولش علامت سوال تو زندگیم پخش بود...

سرش پایین بود وحرف میزد..محرم بودیم،اما حیاش اجازه نمیداد حتی نگام کنه...

صدای ضربان قلبش و احساس می کردم،دستم و گذاشتم روی دستش تا آروم شه،داغ شده بود...زل زد تو چشام،آخ چشاش....هی می گفتم این چشا برا من آشناس،فقط می خندید...

نزدیک سحر،نزدیک ضریح،نزدیک میلاد مولا علی...سند دادم دستش..

شرط کردم:پرواز کردی هوای من و داشته باشی..خندید:شمام لیاقت داشته باشی...رفتم تو فکر...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شهریور93-هرمزگان

هر کاری کردیم زودتر نشد، شروع زندگی با عنایت حضرت معصومه ....

میلاد بی بی هلهله شد....

شب بعدش رفتیم ساحل...چند شب دیگه هم با هم اومده بودیم...بار اول ترسیدم از غرش دریا..

اما مثل پروانه دورم میچرخید...اونقدر دستم و گرفت و ول کرد تا با آب انس گرفتم...

همیشه میگن:بروید سراغ کارهای نشدنی تا بشود....

چند روز بعدم رفت پیاده روی مشهد...تنها....مسئولیت داشت باید می رفت...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شهریور93-تهران

قرداد خونه اول ماه بود ولی هنوز آماده نشده بود...اما رفتیم...

کم کم اومدیم بالا...خریدا رو تهران کردیم....

داشت میرفت کتابخونه بخره،برگشت گفت:خودم میسازم...

چند تا چوب گرفت آورد..نگاش کردم و و گفتم:نمیشه..؟؟!!!

دید تو خونه سرو صدا میشه تو این سرما رفت پشت بوم...یهو اومد تو اتاق چشاش قرمز شده بود و صورتش سیاه...سنگ پرس پاش و خراش داده بود...

هرکی اومد دید لب به تحسین باز می کرد...بعضی ها هم گفتن برا ما هم بسازین..می خندید...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اصل قضیه یه چیز دیگه اس...

هیچ کدوم از اینا اتفاقی نیست.....

بعضی چیزا برا گفتن نیست برا دیدنه...

من، او، فردا......

فردا باید بیاید...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دل نوشت:خدایا شکرت

بعد نوشت:خیلی حرفا موند،برای بعد

دوست نوشت:التماس دعا،یاعلی.....

 

 

 


برچسب‌ها: خودمونی, خاطره

نویسنده: شهیده

رنگ خدایی...

سلام....

بارالها:به ما اخلاص در عمل عطا کن......همین

دل نوشت:دلم سادگی معنویت و میخواد.....

حقیقت نوشت:خدایا تو عنایتت به این بنده حقیر کم نذاشتی..کاش منم تو بندگی ام کم نذارم.....

 


برچسب‌ها: اخلاص, بندگی

نویسنده: شهیده

شیرینی دل.....

سلام..... میدونم چند وقته نیستم.....اما این دل مغشولیه برام شیرینه..... اینکه یکی هست تو این دوران نامردیا چنان هواتو داره.... فکر نمی کردم اصلا جونمردی هم باشه..البته هست..من نمی دیدم... خوشحالم که توفیق همراهی با یک عبد صالح خدا رو دارم.... اشتباه نشه که بابا اولشه جوگیر شدی؟!بحث عشقولانه های دو روزه ی فانتزی این زمونه نیست.... من تو چشاش چیزی می بینم ک....راستی همه میگفتن چشمای من جذابه،اگه چشمای آقام و ببینن چی میگن؟! نورانیت چهره اش سرشار از انرزیی برا من...نیاز به الفاظ نیست.... البته هنوز....همه گفتن:هیس....پس شرمنده... دل نوشت:خدایا دوستت دارم....نمی دونم چطوری شکرت رو بجا بیارم.....

نویسنده: شهیده

شادی در زندگی

استاد می فرمودن:شهدا از زندگی لذت می بردن وزندگی شادی داشتند..

شادبودن با3عامل به دست میاد:

1:باخدا باشیم...

2:با اولیاء الله باشیم...

3:در لقاء الله باشیم.....

دل نوشت:خدایا اطمینان کردن به تو چقدر آرامش بخشه،خدایا خیلی دوستت دارم....



نویسنده: شهیده

ما هم رفتیم......


سلام به همه ی دوستان به رنگ سفید....

از اونجایی که حرف بدون عمل ارزش اصلی اش و پیدا نمی کنه...

خواستم عرض کنم که ما نیز از گروه مجردها جداشده وبه سیل عظیم متاهلین پیوستیم.....

بعد نوشت:تاخیرم بابت این بود که از اواخر اسفندتا اوایل فروردین توفیق خادمی شامل حالم شد،بعدشم که درگیر مراسمات مرسومه بودم....

حقیقت نوشت:وقتی به خدا اطمینان می کنی،خدا بهترین فرض ممکن رو برات انجام میده،خدارو شکر تفاهم بین من و آقام به اندازه ای هست که فکرشم نمی کردم،البته عنایت خاصی بود که شامل ماشد....

دل نوشت:از همه التماس دعا دارم،واز خدا می خوام به همین زودی قسمت همه ی دوستان بشه و دوستان نیز ولایت مداری خودشون و ثابت کنن....


برچسب‌ها: ازدواج, تفاهم, تاهلی

نویسنده: شهیده

پاکی ها برای هم.....

سلام...

یه مطلب جدید رودرک کردم که می خوام اینجا مطرحش کنم...

اینکه اگه دنبال یک همسفر خوبی تو زندگی هستین،همسفری که پاک باشه باید تلاش کرد اول خود انسان پاک باشه...

واین قضیه مربوط به محسوسات نمیشه،حتی توذهن وخیال هم باید پاک بود...

وحتی بالاتر ازاون اونقدر باید محکم بود که حتی کسی هم نتونه تو رو تو ذهنش داشته باشه....

چرا که طیبات و طیبین برای هم هستن وخبیثین و خبیثات برای هم....

آدم هم نوع خودش رو جذب می کنه وبه سمت همون هم گرایش پیدا می کنه...

واولین قدم:پاک کردن هر کی که تا قبلا بدون مجوز شرعی تو قلب و ذهن وخیال ودفترخاطرات وپست هاو.................................................................................................................................

درکل باید مثل آب زلال بود....

.

رک نوشت:یک مبحث فلسفی رو تو چندتاجمله خلاصه کردم،شاید بعدا بیشتر در باره اش بگم....

حقیقت نوشت:قرار نیست کارایی که با توبه ما،خدا از ذهن آدما پاک می کنه،ما به خاطرشون بیاریم وبرا بقیه تعریف کنیم....

دل نوشت:نمی دونم چرا با اینکه هیچی تغییر ظاهری نکرده،آرامش عجیبی دارم....


برچسب‌ها: آرامش, طیب, پاکی

نویسنده: شهیده

آزادی روح

سلام.......

وزمانی که مجنون خوانده شدم.......

چقدر سرد است....انگار این روح دیگر تحمل کشیدن جسم سنگین را ندارد....

وقتی جسم،همین جسم است..اما دیدنی ها رنگ عوض می کنند،انگار چشمت توان دیدن بعضی چیز ها را از دست می دهد...اینجا چه چیزی تغییر می کند....

 

چقدر روح با جسم غریبگی می کند...این همه تغییر...هنوز در گیر

 صغری،کبری ام...چه شد؟که نتیجه این شد؟!

حقیقت نوشت:چقدر راحت گذشتم،هیچ وقت فکرشم نمی کردم...اما دیگه برام رنگی نداری...........

فقط با تغییر یک تصمیم،افکار واعمال تحت شعاع قرار گرفتند،عجیبه....

درد نوشت:بابت هر تصمیمی آدم باید پای همه چیزش وایسه،اما من بی گدار که به آب نزدم..همه میگن مگه دیوونه شدی؟!!شایدم...اماگاهی انسان در اوج اختیار مجبوره...ومن مجبور بودم....وچه اجبار شیرینی....

دل نوشت:وبلاخره لذت صبر را به من چشاندی....

بعد نوشت:خرما خورده کی می تونه نهی از خوردن خرما کنه،پس.....


برچسب‌ها: دل نوشته, روح

نویسنده: شهیده

.:: آخرین مطالب ::.

» روزی معنوی... ( شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۱ )
» ماتاثیرگذاریم،حواسمون جمع باشه.... ( یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ )
» شهدا زنده اند... ( دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ )
» من و او-شایدم ما ( پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۳ )
» رنگ خدایی... ( شنبه پنجم مهر ۱۳۹۳ )
» شیرینی دل..... ( یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۳ )
» شادی در زندگی ( یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۳ )
» ما هم رفتیم...... ( جمعه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۳ )
» پاکی ها برای هم..... ( جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۹۲ )
» آزادی روح ( سه شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۲ )
» تحلیل.... ( جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ )
» یاحسین.... ( پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ )